تبليغاتX
کلبه ی رویا

 


 


مـــــــــردی کــــــــــه شبیه هیــــــــــــــچ کــــــــــس نبـــــــــــــــــــود..............

بسم الله الرحمن الرحیم

عـــــــــــیـــــــــن

بی نقطه و خمیده قامت،با صورتی به غمگینی آفتاب های پاییزی

شــــــــــیــــــــــن

پر نقطه و نشسته بر زانوی خاطرات برگزیده ام،که دیگرهق هق را نوازش نمی کند

قــــــــــــــــــــاف

قهرآلودتر از عین،اما با صورتی به امید روزهایی که قرار است بیاید

عین،شین،قاف

سه حرفی که تمام کلمات را با جادوی خود تسخیر کرده

سه حرفی که تمام حرفهای من است برای تو،که هیچ نمی دانی از حروف گمگشته ی زندگی ام

با این سه حرف هیچ کلمه ای به جز یک کلمه نمی توان ساخت

عــــــــشــــــــق

من ساختم...

حالا تو اگر نمی سازی،خراب هم نکــــــن

«عـــــــــشــــــــق»

از استاد عزیـزم و تقدیــــــم به استاد عزیـزم

و سلام که نام خداست:

امیدوارم حالتون خوب باشه،نمی دونم این وبلاگ چقدر خواننده داره وچقدر منتظرآپ کردن من بودید،به هر

حال ازتون عذر می خوام که دیر آپ کردم،چون من اصولا اهل قلم و کاغذ هستم،نه اهل تایپ کردن،متن این

پست روهم خیلی وقت بودکه نوشته بودم اماتایپ نکرده بودم به هرحال من روبه بزرگی خودتون ببخشید،این یه

دلیلش بود، دلیل دیگرش هم این مسئله ای است که این روزها برای استاد عزیزمون افتاده وهمه مارو دچارشک

عصبی کرده...اون زمانی که استادمون برنامه ی کوله رواجرامی نمودند،چشممون خشک می شد به زیرنویس تلویزیون

تا ببینیم کی کوله رو نشون میده،تازه اگر هم می نوشت باز هم معلوم نبود که نشون میده یا نه،اما حالا که به قول نگین جون

آقای مو قشنگ جای استاد روی صندلی برنامه نشسته،بدون وقفه وخیلی منظم ومرتب داره نشون میده...من هم باعزیزانی

که تو وبلاگشون نوشتند نباید امسال کوله شروع میشد موافقم...امسال کوله کوله نبود،نه استادمون همون مجری کوله های قبل بود

نه کوله ای که همیشه تو دکور برنامه بود تو برنامه بود،حتی نماد کوله پشتی که گوشه ی تلویزیون بود هم عوض شده بود...

دیگه هیچ چی مثل قبل نبود،ما با اون کوله زندگی کرده بودیم،از توی اون کوله برکات معنوی و آسمانی برداشته بودیم،اما

امسال کوله پراز خالی بود...خالی خالی...

متن این وبلاگ رو خطاب به استادمون می خواهم بنویسم،نمی دونم ایشون می خونند یا نه اما دیگه نمی تونم تو دلم نگهشون دارم،

با رنگ مورد علاقه ی استاد عزیـــــــــــــــــــــــزمون

پس شروع می کنم با توکل بر خدای آسمان ها وزمین:

به نام کسی که که اگه حکم کنه همه محکومیم

سلام ،سلامی به غمگینی چشم های گریان،سلامی به آشفتگی دلهای پریشان و سلامی به سردی قلب های منتظر،

به کسی که دنیارو با خاطره های قشنگ به من داد،آری استاد عزیزم:

ازوقتی که شنبه ساعت 9 شب رسید و من دربرنامه ای که به نام شما ثبت شد،در مقابل چشمانم نگاههایتان را ندیدم،

دیوانه و پریشان شدم ووقتی که شنیدم بیمار هستید تمام غم های علم روی سرم خراب شد...اما ته دلم چیزی به من

می گفت که نگران نباش...برمی گرده...تاروز دوشنبه که توی وبلاگ مهرانه جون توی نظر سنجی ،نظر نگار ممتازیان

رو خوندم که نوشته بود که آقای مهران دوستی گفته اند:حالتان خوب هست ولی دیگر به کوله پشتی برنمی گردید...از یک طرف

خوشحال شدم که شما سالم و سلامت هستید و دعاهای من و همه دوستارانتان بی جواب نمونده...ولی از طرف دیگه انگار با پتک

زده باشند توی سرم،گیج و منگ شدم...من که تمام تابستان هایم رابا کوله میگذروندم وتمام فصل های دیگه رو به امید دیدن کوله

با حضور شما استاد عزیزم سپری می نمودم...وحالا................

تحملش برام خیلی سخت بود تا جایی که کامپیوتر رو خاموش کردم رفتم تو اتاق زارزار گریه کردم...من که تمام زندگی ام و

ساعات و ثانیه هایم را برای دیدن کوله پشتی لحظه شماری می کردم،کوله ای که زندگیم را تغییر داد اما نه به تنهایی،با حضور

استاد عزیزم که کسی جز شما نبود...اول فکر می کردم که می تونم تحمل کنم ...یک روز گذشت به سختی؛دومین روز هم گذشت

صبرکردم چون میدانستم«ان الله مع الصّابرین» سومین روز دیگه طاقت نیاوردم ...مخصوصاً که راجع به برنگشتنتان خوندم

ای استاد عزیز،روی سخنم با شماست شمایی ،که آمدید و با حرفهایتان،با دلگرمی هایتان آدمهایی رو جذب خودتان نمودید، دلهایی رو

عاشق نمودید عاشق خداوند بخشنده و مهربان و چشمهایی رو منتظر خودتون نگه داشتید...رفتید...بدون حتی یه خداحافظی...رفتید

بی خبر...(به خدا وقتی دارم این ها رو می نویسم بغض توی گلومه و اشک توی چشمانم غوطه ور و کم کم خون دلهایم از طریق

قطره های اشک بر روی گونه هایم جاری می شوند)مهرانه ی عزیزم تو وبلا گش نوشته بود لحظه ی آخر خدا حافظی چقدر سخته

...و چه سخت تر شد که رفتید ،بدون خداحافظی...شما هیچ وقت برای همیشه خداحافظی ننمودید...شما همیشه می گفتید:

خداحافظ همیـــــــــــــن حالا...آه که انتظار چقدر سخته...چقدر...یاد روزهایی می افتم که حماقت نمودم وبه سهل انگاری گذشت

و لحظه ها و دقایقی که ندیدمتان...آدمها تا چیزی را دارند قدرش را نمی دانند و وقتی از دستش می دهند تازه می فهمند که چه گنج

باارزشی رو از دست دادند...می دانم که کسانی که مارو از دیدن شما محروم نمودند به زودی خواهند فهمید که چه اشتباهی رو

مرتکب شده اند...دیگه شب های تابستان ما به قشنگی قبل نخواهد شد،چون شما نیستید که بگویید:شبتون قشنگ...

یادتونه که در چند برنامه ی آخر همیشه می گفتید...همیشه می گفتید...(آه...که چقدر گفتن این کلمه ها سخته،کلمه ها هیچ وقت نمیتوونند

احساسات درونی انسانها روو اون چیزی که توی قلبشونه روی کاغذ بیارند)

همیشه می گفتید :شب رفتنت آرزو می کنم خدا وقت دوریت رو کمتر کنه...و حالا همه ی ما با هزاران دردی مه از این بابت فکر و روحمان

را تسخیر کرده...با تمام وجودمان دست هایمان را به سودرگاه خداوند متعال دراز می کنیم و می گوییم:(همه دستاتون رو ببرید بالا این جمله رو بعد

از یه بسم الله و صلوات با صدای بلند تکرار کنید)شب رفتنتان آرزو می کنیم خدا وقت دوریتان را کم کم کم کم کمکم کم تر

کنه....................(حالا یه صلوات بفرستید)

و حالا برای خداحافظی نمی دانم چه بنویسم، همین حالا یا برای همیشه... ولی من به ندایی که در درونم به من می گه و این صدا چیزی جز

الوهیت باطنم نیست اعتماد می کنم ومی گویم:خدا حـــــــــــــــافظ همیــــــــن حــــــــــالا

چون می دانم خداوند بخشنده و مهربان نخواهد گذاشت که آرزوهایمان بمیرند وهمچنین نخواهند گذاشت حقی پایمال بشه...

دوستان من ،من تصمیم گرفتم پایان هر پست رو با یاد یه عزیز از دسترفته به پایان برسونم وبرای این پست به یاد عشق استادمون

به پایان می رسونم؛پس«رَحَمَ الله مَن قَرَاَ فا تِحَةَ مَعَ الصّلَوات به یاد روح الله الموسوی الخمینی(ره)»

تا دلنوشته ی بعدی؛ بد و خوبش به شما،ما که رسیدیم ته خط....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


.........نوشته شده دردوشنبه 29 مرداد1386توسط دینا |

...و خداوند عشق را آفرید.

به نام او که اگه حکم کنه همه محکومیم

جاده ی عشق

ردپایی پیداست

که تو را خواهم برد

تاته جاده ی عشق

تانیازشب بیداد ،به شفافیت لحظه ی ماه

تا به دروازه ی اوج

من به فردا نگرم

من به انجام لطافت،وبه آغاز طراوت نگرم

تا طلوع فردا

فرصتی هست که شایدبه نیاز انجامد

شایدآنجا که بلور دل ابر

به نیاز سر آن شاخه ی بید

پاسخی مبهم داد

چشم بیداری هم سرخترین

قطره ی اشک مرا خواهد دید

شاید از نیم نگاهی معصوم

بتوان تا تپش پنجره ها

راه احساس دلی را فهمید

یا به دنبال همان رد سپید

نبض بیدار زمین را بگرفت...

 

سلام که نام خداست...

این اولین پست من در این وبلاگ است به همه بینندگان و خوانندگان خوش امد می گویم

مطالب این وبلاگ درباره ی شخصیتیست که نقش مهمی در زندگی من و خیلی افراد دیگر

داشتند،کسی که سوخت تا بسازد،کسی که همه دردها و رنجهارو تحمل کرد تا بلکه بتواند

چشم ها را بشوید و نگاه هارا جور دیگـــــــــــــر کند، کسی که همه ما نسل سومی ها اورا

استاد خود میدانیم،کسی که خیلی ها قدرش را نمی دانند چون اورا نمی شناسند چون ظاهربین

هستند، چون از حقیقت فرار می کنند وبا نادانی هایشان دل پاک او را می شکنند.........

و این شخص کسی جز استاد سخن جناب آقای فــــــــــــــرزاد حـــــسنــــــی نیستند

ای استاد عزیز اگر با نگاهتان،نگاه پر از مهرتان دلنوشته های مرا می خوانید

میخواهم بگویم که:

به صاحب همین روز که روز جمعه هست قسم ، حتی اگر دیگران شما را باور نداشته باشند

من و تمامی دوستدارانتان مثل کوه پشتتان خواهیم بود وتا آخر عمرمان فراموشتان نخواهیم

کرد در این شک نکنید...

تا دلنوشته ی بعدی،خوب و بدش به شما،ما که رسیدیم ـته خط.......


.........نوشته شده درجمعه 12 مرداد1386توسط دینا |