تبليغاتX
کلبه ی رویا

 


 


تقدیر حیران از تو شد...

 بسم الله الرحمن الرحیم

مادر چشمانش به آسمان خیره شده بود...

«...خدایا فرزندم را درپناه خود سالم و سلامت نگه دار...خدایا عشق به خودت را در

وجودش قرار بده... کاری کن که واسه بنده هایت فایده ای داشته باشه...خدایا عشق

رادروجودش قرار بده...خدایا دوستش داشته باش...»

این ها جملاتی بود که مادر در ذهنش از درگاه خداوند متعال ازعمق وجودش درخواست

می کرد...او برای سلامتی فرزندی که 9 ماه باجون و دل در وجودش پرورش داده بود

مدتها بود که روی سجّاده ی عشق و بندگی دعا می کرد...کودکی که زمان زیادی باقی

نمانده بود تا پا به عرصه ی هستی بگذارد...پا به دنیای پر از خوبی ها و بدی ها...

او دعا می کرد تا فرزندش همان طور که پاک به دنیا می آید،پاک هم از دنیا برود...

او برای کودکش نگران بود...نگران بود که آیا کودکم می تواند با جٍثّه ی کوچک و

 نحیفش،با پاکی وجودش بدی های دنیا،سختی های دنیا و نامردی ها را تحمل کند؟

گویی مادر می دانست که کودکش آن قدرپاک و حسّاس خواهدبود که تحمّل بدی های

دنیا را نداشته باشد...او شبانه روز برای خوشبختی کودکش دعا می کرد...

بالاخره روز موعود فرا رسید...خدا کودک را به این جهان آورد...

آری خدا به تمام درخواست های مادرودلنگرانی های او پاسخ داد...کودک را درپناه

خودش بزرگ کرد...عشق رااز طریق مادرش وقتی با وضو به او شیر می داد،به او

آموخت...جوانمردی و بزرگی را ازطریق پدرش به او یاد داد...به او عزّت و کرامت

بخشید...به او صبر و تحمّل در برابر سختی ها را داد...

اوراامید هزاران بنده ی خویش کرد...اوراچشم و چراغ خانه ی هزران زمینی قرار

داد...خدا وجودش را برکتی روی زمین قرار دادو خیلی از آدمیان از وجود پر برکت

او به سعادت رسیدند...خدا او را به زمین آورد تا به دنیا یاد دهدکه حیات یعنی عشق

...فقط و فقط عشق...عشق به قدرت لایزال الهی...عشق به خرد لایتناهی...که عشق

به او سرآغاز همه ی عاشقی هاست....

خدا نت های معنوی بنده هایش رادر دستان آن کودک قرار دادوبه او یاد دادکه چگونه

آنها را برایشان بنوازد...او را مامور کرد تا گل امید و آرزورا دروجودانسانهابپروراند

آن کودک از آسمان ها به زمین آمد تا حضور خدا را برروی زمین آشکار کند...

وامروز21شهریورماه سالروز تولداین فرشته ی پاک هستی ست...روزی که آسمان لرزید

وستاره ای در دل آسمان هویداشد...ستاره ای از جنس نور...به پاکی آسمان ها و بزرگی

و بخشندگی و عظمت دریاها...

استادآرزوهاو آسمانی ها...سالروز تولدکسی که راه امام(ره)رادر پیش گرفت و چه خوب

ادامه داد...کسی که درست شبیه امام بود،هست و خواهد بود..تنها آینه ی بی خط روزگار...

روزتولد استادهمه ی قشنگی ها...همه ی قشنگی ها...

                         به نام کسی که اگه حکم کنه همه محکومیم

ااستاد عزیزم،سلام :به چشمانتان می نویسم حکایت بی انتهای عشق راتا بدانید محبت وعشق رااز

شما آموختم...یه دنیا عشق و مهربونی هدیه به وجود سراسرآبی تان وآبی ترین سپاس هایم

ازآن دل و وجود مهربانتان...

استاد عزیزم امروز دیگه نمی خوام از غم و غصه بنویسم هر چند قلبم هنوز زخمی ست،چون

امروز روز تولد شماست،رؤیایی ترین روز در زندگی من، و من می خواهم بخندم...می خواهم

 بخندم تا شاید مرهمی باشه برای قلب شکسته ام...شاید تیکه های شکسته ی قلبم به هم پیوند خورند

...می خواهم بخندم تا شما هم که در قلب من هستید شاد باشید و بخندید...

ام اگر می خندم،این نشان دهندهی ی این نیست که همه چیز رو فراموش کردم...همه ی دردها و

رنج هایی که کشیدیم و دم نزدیم...همه ی شب ها و روزهایی که به گریه و ناله و گذشت...

نه...می خواهم بخندم تا به شما ثابت کنم که درسم رو خوب یاد گرفتم...خوب خوب...

استاد عزیزم،شاید وبلاگ من به قشنگی وبلاگ عزیز های دیگه نباشه...اما باور کنید هر چی که

نوشتم از اعماق وجود قلبم بود که برایتان نوشتم...تمام هستی من یه قلب پاکه...پرازاحساس های

قشنگ که خودتون بهم عطاکردید...ومن می خواهم اون رو تقدیمتان کنم...

می خواهم خیلی صاف و ساده و بی ریا بهتان بگویم که به تکرار غریبانه ترین جمله ی قرن ،

دوستتان دارم و روز تولدتان بزرگترین،پرشکوه ترین و قشنگ ترین روز برای من تو دنیاست..

شما بودید که کوله های وجودمان را ازعشق به خدا،امید وآرزوها پر کردید...

پس ما هم این روز بزرگ در تاریخ بشر را باکوله ای پر از آرزوهای قشنگ بهتان تبریک می گوییم

واین روز راجشن می گیریم تا به همه اعلام کنیم که ما هستیم و این ما ،من و تو هایی بودند که به خاطر

وجودعزیز شما و زحمات بی دریغتون،ماشدند،ازاین رو بودن ما چیزی جزبودن شما را ثابت نمی کند...

این روز را جشن می گیریم تا به شما بگوییم هیچ وقت فراموشتان نخواهیم کرد...21 شهریوربرای ما یعنی تولددوباره همه ی زیبایی ها،همه ی قشنگی هاو همه ی مهربانی ها...

ما شما را درهرغروب ،دردرخشش هرآفتاب،درشیرینی هر لبخندودر شهد هر گل حس نموده ایم...شمابر لوح قلب ما حک شده ایدو ما هیچ گاه یاد پر شکوه شما را فراموش نخواهیم کرد...استادعزیزم،باردیگرهزاران شاخه گل رابه مناسبت سی ویکمین سالگرد تولدتان به همراه یک آسمان ستاره پیشکش قلب مهربانتان می نمایم و بر تک تک گلبرگ ها و ستارها ی آن می نویسم دوستتان دارم تا آخرین نفس...21شهریور سالروز شکفتنتان هزاران بار مبارک...

 

و سلام که نام خداست:

هلول ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک میگم...این ماه قشنگ و آسمونی رو ...امیدوارم این ماه

براتون سراسر قشنگی و خوبی باشه ...برای من که خیلی قشنگ شروع شد چون بحمد الله والمنّه تونستم تووبم عکس بگذارم...همین جا باید از زحمات نگارجونم که بی نهایت به من لطف داشت تشکر کنم...نگارجونم انشاءالله به حقّ علی هر چی از خدا می خواهی بهت بده...همین امسال هم دانشگاه قبول بشی هررشته ای که دوست داری...ان شاءالله...

نازنینا ببخشید که نتونستم روز تولدآپ کنم ...می خواستم با دست پر بیام ...درسته که اینجا نیومدم اما روز تولد استاد تو قلبم بود...

عزیز های دلم،این دفعه براتون چند تا عکس خوشگل گذاشتم،امیدوارم خوشتون بیاد...

اولیش عکس استادمونه...ببینید هنوز چندساعتش بیشتر نیست اما اینقدر باهوشه که قاشق گرفته دستش

می خواد خودش غذابخوره...فـــــــــــــــک کــــــــــــــــن!!!(زیاد جدی نگیرید)

 

                     

 

Copy of Baby381.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

این ها هم دیگه واقعاً استادمون هستند...

 

              

 

IMG_3224.6d0.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

           

IMG_9497.307.JPG, hosted by TheImageHosting.com

   

                         

70.5b3.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

                              

 

این هم فاطیما جون و استاد عزیز...

 

4l6gxab.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

آقای مهندس افشونگرو استاد عزیز...

 

070904195326.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

                        

 

این هم کارت تبریک من به استاد...

 

tavallod.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

این هم یه عکس عاشقانه ی خوشگل.

KINGC146.f86.JPG, hosted by TheImageHosting.com

خوب گلای من تولد استادمون رو به تک تکتون تبریک عرض می کنم...امیدوارم از این پست من راضی بوده باشید...

به رسم همیشه در کلام آخر که از یک عزیز یاد می کردم...این دفعه می خواهم از شهدایی یاد کنم که اگه اونها نبودند و جونشون رو برای مملکتشون فدا نمی کردند ..من و تویی نبودیم ...این روزهای قشنگ نبود و ما نمی تونستیم پیش هم باشیم این روز رو جشن بگیریم...

پس رَحَمَ الله مَن قَرَأَفاتِحَۀَ مَعَ الصَّلَوات به یاد شهیدان هشت سال دفاع مقدّس...

این هم دعای همیشگی ما برای استاد عزیز...

gtyt.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

         تا دلنوشته ی بعدی،بد و خوبش به شما ماکه رسیدیم ته خط...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


.........نوشته شده درچهارشنبه 21 شهریور1386توسط دینا |

بودن یا نبودن ...مسئله این است...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

3z8zwcp.jpg, hosted by TheImageHosting.com

به زیر طاق حضورت،به زیر سایه ی گرم وجودت...

در کنارم آنچه ماندنی ست و در پیشوازاز آنچه بازگشتنی ست...

در میان همه ی داشتن ها و دوست داشتنی ها...

فقط به نعمت نام تو که جهان مراپر کرده است...

بسنده می کنم...

با داشتنت در زیر سایه و طاق حضورت...

سعادت نزدیک است نزدیک تراز همیشه...

 

تقدیم به آخرین قرآن مجسم،حضرت ابا صالح المهدی(ارواحنافداه)

 

و سلام که نام خداست:

اعیاد شعبانیه خاصه تولد آقا امام زمان(عج)روبا کمی تأخیربه همتون تبریک می گم؛امیدوارم این روزهابه همتون خوش گذشته باشه وازبرکات این ماه پربرکت وعزیز بهره مند شده باشید...ان شاءالله...ازاینکه دیر به دیر آپ می کنم از همتون عذر می خوام ...امیدوارم همتون من رو ببخشید...آخه این روزها دست و دلم به نوشتن نمی ره ...به سلامتی کوله هم داره تموم می شه ...چند روز پیش داشتم نگاه می کردم که آقای مدرس گفتند تا همین جمعه بیشتر ادامه نداره...وجمعه هم فقط یه ربع برنامه دارن ...اونم با سامی یوسف!!!...فــــــــــــــک کـــــــــــــن ...

پارسال این موقع ها که می شد عزا می گرفتیم که داره کوله تموم می شه...اما امسال خوشحالیم...حالا که استادمون نیستند همون بهتر که هرچه زودتر تموم بشه...

گلای من ازوقتی استادمون رفتند من دیگه کوله رو نگاه نمی کنم فقط بعضی اوقات اولش رو نگاه می کنم ...چون هنوز امیددارم استادمون برگردند...این جریان رو هم اینطوری شد که فهمیدم...دلم خوش بود که توی تیتراژابتدا چهره استاد رو می بینم...آره همون لحظه ی قشنگی که استاد دستاش به سوی خداست...امااون رو هم برداشتند...

 

325.a97.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

 

به هر حال امسال هم کوله تموم شد...خدای من چقدر لحظه های زندگی در دوران های مختلف زندگی متفاوتند...اون از پارسال که در آخرین برنامه ی کوله پشتی اشک می ریختم و این هم از امسال که از تموم شدنش خوشحالم...

دوستای نازنینم حالامی خوام برم سراغ محتوای اصلی وبم که سخنان من با استاد نازنینم هست...اگه غمگین نوشتم من رو به بزرگی خودتون ببخشید...آخه دلم پرازحکایته...پرناله و شکایته...اگه می بینی خالی نمی شه ...چون دنیا براش یه پاکته...یه پاکت سر و ته بسته ای که...جایی واسه دردام نداره...بااین همه عظمتش...پررنج و شقاوته...اگه می بینی چیزی نمی گم...فقط محض رعایته...

حالام که به زبون اومدم...چون دیگه دلم بی طاقته...امابدون هرچی که هست...همه و همش صداقته...

                   

                 به نام کسی که اگه حکم کنه همه محکومیم

 

 

استادعزیزمن،مهرانه و خیلی های دیگه...استاد نازنین و تنها نگین ترانه های نگین جانم...داداشی نادیاجون و سحرم...دایی جون فاطیماجونم...سلام سلام سلام:

می بینیدهنوزسلامم بوی غم می ده...چون دلم برایتان خیلی تنگ شده...خیلی...

دلم برای فک کن گفتن هاتون...برای حبّذاگفتن هاتون...برای صفرنهصدو دوآزده

گفتن هاتون...برای همه چی تنگ شده...

کجایید که ببینیدهمون کسی که پارسال عید مبعث به خاطراینکه تقلیدصدای شمارو کرده بودازخنده ریسه رفته بودید...امسال جای شماروی صندلی کوله پشتی نشسته اند...کی فکرشو می کرد...

هنوزطنین صدایتان در گوشم است وقتی که گفتید:إقراباسم ربِّک الَّذي خَلَق

هنوز هم وقتی برای چندمین بار آن را می شنوم ازبس که با احساس و از عمق وجودتان گفتید...مو به تنم سیخ می شود...

هنوز صدایتان در گوشم هست وقتی که گفتید: سال 1386هجری شمسی مبارک

هنوز در گوشم زمزمه می کنید:اَللّهُمَّ اجعَل مَحیایَ مَحیا مُحَمَّدٍوَّآلِ مُحَمَّدٍوَمَماتي مَماتَ مُحَمَّدٍوَّآلِ مِحَمَّدٍ...

دلم برای همه چیز تنگ شده...برای همه چیز...

استاد عزیزم،چرا به حرف خودتون عمل نکردید ...مگه همیشه نمی گفتید:

اگه می خوای ازت انتقاد نکنند ،نه کسی باش،نه حرفی بزن،نه چیزی بگو...

شما هم مثل خیلی های دیگه بی اعتنایی می کردید و چیزی به زبون نمی آوردید...

مگه نمی دونید مردم ما بی جنبه هستند وازحقیقت فرارمی کنند و تحمل شنیدنشو ندارند...

نگین جونم تو وبلاگ یه عاشق جون توی شعرش گفته بود...استاد عزیزم صبح جمعه ها از چی پر از خنده ای؟...می خوام بگم نگین جون این همون درس بزرگیه که استادمون از استادشون آموختندکه:در بدترین شرایط هم نباید غمگین بود...

درست مثل همون درسی که استادمون توی قصر موج به همه ی ما آموختند...یادتونه که زمانی که آقای علیزاده داشتند شعر خداحافظ هین حالا رو می خوندند...استادمون وقتی  به اینجای شعر رسید که :خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها ...بدونی بی تو و باتو...به همین جا که رسید ایشون از بچه ها خواستندکه این جمله ی:بدونی بی تو وبا تو رو چندین بار بگن...در حقیقت استادمون می خواستند با ای عملشون به ما بفهمونندکه...بدونی بی تو وبا تو همینه رسم این دنیا...

استاد عزیزم انگار می دونستند قراره بین ما و خودشون فاصله بندازند...

وحالا چقدر خوب استادمون دارن درساشونو در نبود استادشون میگذرونند...

ماهم باید این درس رو خوب خوب یاد بگیریم ودر نبود استادمون به خوبی اونها رو پاس کنیم...به قول مهرانه جونم ما باید خداروصدهزار مرتبه شکر کنیم که شما سالم وسلامت هستید...وبدانید حتی اگر در مقابل چشمانمان نیستید در جای مهمتری از وجودمان هستید...وآن جایی جز نهانخانه ی جانمان،قلبمان نیست...وبدانید هیچ کسی با هیچگونه ترفندی نخواهد توانست این نقشی روکه شمابرروی قلبمان حک کرده اید را مخدوش کند...

وحالا دوباره همه ی ما با هم متحد می شویم ودستهایمان رو به سمت آسمان دراز می کنیم وازته قلبمان بعد از یه بسم الله و یک صلوات می گوییم:شب رفتنتان آرزو می کنیم خدا وقت دوریتان را کم کم کم کم کم کم کمتر کنه...

ودوباره با فرستادن یک صلوات این درخواست رو به عرش آسمانها می فرستیم

و آنقدر این درخواست رو از درگاه خداوند متعال می خواهیم تا به خواسته ی مان پاسخ داده شود...دراین شکّ نکنید...

 

دوستان نازنینم ازاینکه مرا در این پست و پست های قبلی همراهی کردید بی نهایت سپاس گذارم ...فقط در پایان می خواستم بهتان بگویم به این شایعاتی که جدیداً برای استادمون نسبت دادند توجُّهی نکنید...توی مملکت ما هر وقت بخوان کسی رو از چشم بندازند،اوَّل یه آجر جلوی پاش میندازند بعد اینقدر ازش بد می گن و روی این آجر میذارند که این آجرها تبدیل به یه دیوار می شه واون شخص پشت اون دیوار محو می شه...اما من از همین جا به همه ی کسانی که این آجرهارو جلو پای استادمون انداختند می خواهم بگویم که ما با تبرهامون که جنسشون امید،ایمان وتوکّل به خداوند بخشنده ومهربان و عشق به استادمون نیست این آجرها رو تبدیل به پودر و خاکستر خواهیم کرد...برای اینکه از حقیقت موضوع مطَّلع شوید به وبلاگ یه عاش جون بریدتا بفهمید جریان از چه قرار بوده...

راستی دوستای گلم همتون حتماًمی دونید که چیزی به سالگرد جشن تولُّد استادمون نمونده... به همین مناسبت در21شهریور ماه همگی قراره تو وبلاگ نگین جون جمع بشیم از ساعت 8 شب به بعد و این روز فراموش نشدنی در تاریخ... بله در تاریخ رو جشن بگیریم...

راستی مهرانه جونم هم یه وبلاگ درست کرده برای ثبت اعتراض هامون ...حتماًاونجا برید و خودتون رو به عنوان معترض معرِّفی کنید...

یه عاشق جون هم تو وبش می خوادگروهی رو جمع کنه تا هممون بریم تویه روز و دسته جمعی اعتراضمون رو اعلام کنیم...اونجا هم برید و توی نظرسنجی اعلام همکاری کنید ...به بقیّه هم خبربدید...

خوب مثل اینکه خیلی سرتون رو دردآوردم این بار می خواهم به یاد استاداستادمون مطلبم رو به پایان برسونم؛پسرَحَمَ الله مَن قَرَأَفاتِحَۀَ مَعَ الصَّلَوات به یاد استاد،مرحوم منوچهر نوذری...خدایش بیامرزد...

تا دلنوشته ی بعدی،بدو خوبش به شما،ما که رسیدیم ته خط...

 

 

 

 

 

 


.........نوشته شده درپنجشنبه 15 شهریور1386توسط دینا |