تبليغاتX
کلبه ی رویا

 


 


زیباترین قلب

                          

                        بسم الله الرحمن الرحیم

         Image hosted by allyoucanupload.com

  روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بودو ادعا می کردکه زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد.

 جمعیت زیادی جمع شده بودند.قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای برآن وارد نشده بود و همه تصدیق

 کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.

 مرد جوان با کمال افتخاربا صدایی بلندبه تعریف از قلب خود پرداخت.

 ناگهان پیرمردی جلو آمدو گفت:قلب تو به زیبایی قلب من نیست!

 مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او باقدرت تمام می تپیداما پر زخم بود.

 قسمت هایی از قلب او برداشته شده وتکه هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را

 به خوبی پر نکرده بودند.برای همین گوشه هایی دندانه دندانه در آن دیده می شد.

 در بعضی نقاط شیار های عمیقی وجو داشتکه هیچ تکه ای آن را پر نکرده بود...

 مردم به قلب پیرمرد خیره شده بودند...با خود می گفتند:«چطور او ادعا می کندکه زیباترین قلب را دارد؟!»

 مرد جوان به پیرمرد اشاره کرد و گفت:«تو حتما شوخی می کنی...قلب خود را با قلب من مقایسه کن!

 قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و خراش است!»

 پیرمردگفت:« درست است.قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی کنم.

 هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام...من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او

 بخشیده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که در جای آن تکه ی بخشیده شده قرار

 داده ام...اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند...

 چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند.بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها

 چیزی از قلبشان را به من نداده اند...اینها همین شیار های عمیق هستند...گرچه دردآورهستند اما یادآور

 عشقی هستند که داشته ام.

 امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر

 کنند...پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»

 مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد...در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شدبه سمت پیرمرد رفت...

 از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.

 پیرمرد آن را گرفت و در گوشه ای ازقلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب

 مرد جوان گذاشت...

 مرد جوان به قلبش نگاه کرد...دیگر سالم نبود...اما از همیشه زیباتر بود...زیرا که عشق از قلب پیرمرد

 به قلب او نفوذ کرده بود...

                 به نام اون کسی که اگه حکم کنه همه محکومیم

 وسلام که نام خداست:

 خوبید عزیزای دلم؟

 دلم خیلی براتون تنگ شده بود...

 از همه ی دوستا ی گلم که توی پست قبل منو همراهی کردند بسیار سپاس گذارم...

 راستی نازنینا هیچ کدومتون نمی خواید تو ختم قرآن شرکت کنید؟ فقط الهام عزیزم اعلام آمادگی کرد...

 هنوز ثبت نام هست...پس تا دیر نشده بگید می خواید شرکت کنید یا نه...

 راستی امشب جشن تولد تبسم جون هست ...حتما به وبش برید و تولدشو تبریک بگید...

 این عکسای استاد هم که مال بزرگداشت استاد نوذری هست تقدیم به همه ی شما که خیلی

 دوستتون دارم...

           Image hosted by allyoucanupload.com

                               

Image hosted by allyoucanupload.com

                                

        Image hosted by allyoucanupload.com

                              

 

 حرفی نیست جز «رَحَمَ اللّه مَن قَرَأَ فاتِحَةَ مَعَ الصَّلَوات» به یاد مرحوم«سَیِّداحمد خمینی»

 روحشون شاد انشاءالله...

 قربون همتون برم...

یا علی ...خداحافظ همین حالا

            توجه....توجه

 منتظر آپ چلچراغی من باشید...با جدیدترین عکسهای استاد حسنی

 و یه کلیپ ویدئوئی از حضور استاد در این جشن....


.........نوشته شده دریکشنبه 25 آذر1386توسط دینا |

عطر گلاب در جشن تسنیم2

              بسم الله الرحمن الرحیم

           Image hosted by allyoucanupload.com

به آسمان نگاه کردم...

                          وقتی که بارانی بود درست مثل چشم های من،

چشم هایی که دانه دانه می بارید...

                                                از دلی که شکسته بودندش...

دلم پر می کشید به سوی قطره هایی که،

                                                   عطر نفس های خدا را داشتند

قطره هایی که آینه ی اشک های من بودند

                                                   آینه ای که چشم هایم را می جست

تا در واپسین لحظه های غریب تنهایی...

                                                    دل خوش کند...

                                                                         به نگاهم...

به وقتی که خانه ی غم بودند

                                         و

                                            جایگاه دل کشیدن و دل خواستن

من به آسمان نگاه کردم...

                                آسمانی که آینه ی چشم های من بود...

وتنها دلخوشی من...

                           به معبودی که...

                                                 خالق همه ی این حیات بود

آسمانی که دلش گرفته بود

                                   و ستاره ستاره می بارید

                                                                      از دوری ماه...

به نام اون کسی که اگه حکم کنه همه محکومیم

و سلام که نام خداست:

امیدوارم حالتون خوب باشه...از اینکه نتونستم یه مدتی آپ کنم

از همتون عذر می خوام...

درست بعداز جشن تسنیم می خواستم آپ کنم ولی اتفاقاتی پیش اومد که

همه چیز تغییر کرد...

هم اینکه وقتم مجال نمی داد که بیام و براتون بنویسم

و حالا که فرصتی پیش اومده می خوام بگم بهتون که چه اتفاقاتی افتاد

در این چند روزه...

تواین مدت خیلی فشار روحی به من وارد شد ...خیلی

توی این چند روزه بعد از جشن تسنیم سه بار به طور عمیقی دل من شکست

اولی بعد از ظهر روز شنبه 26 آبان ساعت 18(آخی یاد استاد منوچهر نوذری

افتادم که می گفتند یا بگید:6 بعدازظهر یا ساعت 18؛نگید ساعت 18بعدازظهر

درست همین کاری که من می خواستم انجام بدم...خدابیامرزدشون...سالگرد فوتشون

هم که هست...به همتون تسلیت می گم...امیدوارم روحشان شاد باشه...انشاءالله )

دومی

و سومی شنبه 10آذر ساعت 10شب...

اولیشو شاید خدا نمی خواست و مصلحت نمی دونست ولی دل من شکست

دومی شاید اون کسی که دلم را شکست نمی خواست ولی دل من شکست

و سومی ...بماند که دل من از چه شکست..

اولین دلشکستگی رو تحمل کردم چون باخودم گفتم شاید خدا نخواست

و منم راضی ام به رضای او...

دومی که اتفاق افتاد خواستم دیگه ننویسم ..توی این افکار بودم که متن خداحافظیم

رو براتون بنویسم ولی ...ولی توی اون لحظه هایی که غمگین بودم و تنها

خدا صحنه ای رو جلوی رویم قرار داد که براتون خواهم گفت چه صحنه ای

و من احساس کردم هنوز خدا می خوادکه من بنویسم...

آره خدا می خواست که من دوباره براتون بنویسم...

و سومی که اتفاق افتاد...من که زخمی بودم از قبل و روحم ضعیف شده بود

خیلی گریه کردم و افسرده شده بودم...

روز بعدش وقتی از غصه همین طور اشک می ریختم....دم اذان مغرب بود ....

بعد از اذان همین طور که داشتم به مناجات بعد از اذان که از رادیو پخش می شد

گوش می کردم و همین طور اشک می ریختم...گوینده متنی رو خوند

که درست همون چیزی بود که در دل من می گذشت ...قسمتی ازمضمون اون مناجات این بود:

«خدایا!

وقتی دلم شکسته بود از اینکه من باهمه روراست و صادق بودم

ولی دیگران با من این گونه نبودند....

وقتی دل شکسته بودم و تو انگشت بر لبانم گذاشتی و گفتی :

صبر داسته باش . آبروی کسی رو نریز....

گفتی :اگه تو غمگینی و دلشکسته؛این منم که یار و یاور و پشتیبان تو خواهم بود...»

توی اون لحظه بود که من بیش از پیش اشک ریختم...این بار نه به خاطر اینکه دلشکسته

بودم ؛بلکه به خاطر اینکه واقعا حضور .خدا رو حس کردم

اشکم از خوشحالی بود ....خوشحالی اینکه من خدایی دارم که هیچوقت

تنهام نمی ذاره و همیشه با منه....و من در اون لحظه بود که آروم شدم

و خدارو با عشقی بیش از پیش شکر کردم....

و از اعماق قلبم در دل فریاد زدم:

«خدایا دوستت دارم»

و حالا اون صحنه ای که خدا جلوی چشمم ظاهر کرد :

26 آبان ماه وقتی در تالار بزرگ کشور ببودم،

در لحظاتی که من اون جا بودم ...برای یک لحظه من عطر گلابی رو حس کردم که

منو به یاد یک خاطره ای انداخت که وقتی دوران دبیرستا بودم

یک خانمی که آمده بودند برای ما جشنی رو برگزار کنند تعریف کرده بودند که:«...من

جایی داشتم برنامه ای رو اجرا می کردم که برای آقاآمام زمان(عج)

بود .توی مراسم عطر گلابی راحس کردم ....شنیده بودم که هروقت

آقا در جایی حضور داشته باشند عطر گلاب همه جا پراکنده خواهد شد...

حتی همه جای اون مکان رتم تا ببینم کسی از گلاب استفاده کرده یا حتی از عطری که

بوی گلاب می ده زده...اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم جز همون گفته...»

و من با یادآوری اون خاطره شک نبردم که اون عطر گلابی که من حس کردم از چه بوده

توی اون مراسم زیبای قرآنی...

و دراون شب غریب و غمگین ،وقتی توی اتاقم بودم ،دوباره اون عطر روحس کردم

وحتی همه جا دنبال اون عطر رفتم اما توی خانه به جز همون اتاق که هیچ پنجره ای حتی به

بیرون نداشت که بهانه ای باشه برای اینکه آن بو از بیرون به داخل آمده باشه،بوی عطر نمی اومد

و خدا اون صحنه ی 26 ابان ماه رو برای من زنده کرد....

این مدت گرچه تنها و دلشکسته بودم اما به حس خوبی رسیدم

که تا عمر دارم فراموشش نمی کنم ...

حس خوب اینکه چقدر خدا به من نزدیکه و چقدر دوستش دارم...

با اینکه غروب 26 آبان دلم شکست از اینکه با این همه زحمتی که کشیده بودم

اما در تسنیم نتونستم انتخاب شوم و به حج برم اما خوشحالم از اینکه استاد عزیزم،اون کسی که

من خودم رو مدیون ایشون می دونم،برگزیده شدند ...

من به نوبه ی خودم هروقت زیارت عاشورا می خونم،به این جمله که می رسم :

«اللّهُمَّ اجعَل مَحیایَ مَحیا مُحَمَّدٍ والِ مُحَمَّد وَمَماتی مَماتَ مُحَمَّدٍ وَالِ مُحَمَّد»می رسم

ویا وقتی در ایام ماه مبارک رمضان،دعای شب های پربرکت این ماه را می خواندم

به این قسمت که می رسیدم:«اللّهُمَّ غَیِّرسوءَحالِنا بِحُسنِ حالِک»

قسم می خورم که به یاد ایشون می افتادم و اشک می ریختم که خدا یه آدم رو چقدر می تونه

دوست داشته باشه که توی زیباترین لحظه ها اون رو به یاد بنده هاش میندازه...

پس چنین انسانی وحتی به نظر من چنین فرشته ای لایق همچین سفری بودند ...

و همون طور که گفتم استاد ما چون فرشته هستند این سفر رو به مادر بزرگوارشون تقدیم کردند

من دیگه واقعا در وصف خوبی های استاد نمی دونم چی بگم...

فقط می خوام بگم که:«استاد عزیزم،اگر دل من شکست به خاطر زحمت هایی که کشیده بودم

وازاینکه بی جواب موندند،خستگیش به تنم موند،اما تمام اینها فدای اون لحظه ای که دلتان خندید

وقتی شنید اسمتان را در لیست خدا...آری در لیست پذیرفتگان از جانب خدا...

استادم دلم برایتان خیلی تنگ شده...اون کسایی که مارو از دیدن شما محروم می کنند بدونند

که یه روزی آه دل همه ی ما دامن گیرشون می شه...و اگه می بینند استاد ما دم نمی زنه و

به روی خودشون نمیاره...چون «اونا که از تو نشونی،روی پیشونی ندارن...

داغشون رو دلشونه،خم به ابرو نمیارن...»

با به وقوع پیوستن تمام این اتفاقات خدا می خواست به من بگه که زندگی مثل یه رود در جریانه

و تو آب توی این رود هستی...گاهی اوقات که با خوشحالی و سرعت داری یه سرپایینی رو طی می کنی،

ممکنه توی همون مسیر شیرین و راحت یهو باهمون شتابی که داشتی به سنگی برخورد کنی

و تبدیل به قطره های ریز آب بشی و این خود تویی که باید با توکل و امید به من و سعی و تلاش

هرچه بیشتر،این قطره های پراکنده ی وجودتو دوباره کنار هم بگذاری...

و حالا می خوام بگم که خدایامن هم مثل استادم :

حس خوبی دارم

                      به تو که نزدیکی

                                              میشه دستاتو گرفت

                                                                            توی این تاریکی

میشه تا آخر عمر

                       با خیالت سر کرد

                                             میشه عاشق موندو

                                                                            عشق را باور کرد

تاتوهستی جزتو

                    همه چی ممنوعست

                                                 عشق دل کنده از این

                                                                             کوچه باغ بن بست

من توی آغوشت

                      گرم بودم یا سرد

                                                کاش شب می فهمید

                                                                                روزباور می کرد

بغض یه دنیا رو

                    از دلم کم کردی

                                              من فقط من بودم

                                                                         منو آدم کردی

عشق بی حادثه نیست

                      من خیانت کردم

                                            اگه یادم باشی

                                                                   زود برمی گردم

ای خدایی که برام

                        توشبا فانوسی

                                           هول میشم وقتی

                                                                   تو منو می بوسی

خوب عزیزای من ببخشید که سرتون رو زیاد درد آوردم...

این عکسای استاد رو هم تقدیم می کنم به همه ی شما که خیلی دوستتون دارم:

                      Image hosted by allyoucanupload.com

                                        

Image hosted by allyoucanupload.com

                                      

Image hosted by allyoucanupload.com

                                        

توی ادامه ی مطلب هم چند تا عکس از جشن تسنیم گذاشتم؛

امیدوارم خوشتون بیاد...

راستی یه چیزی می خواستم بگم ،نمی دونم چرابرنامه ی این هفته ی سندس اصلاً

به دلم نچسبید...استاد نمی دونم ولی فکر کنم کمی بی حوصله بودند...

امیدوارم که از این به بعد بهتر بشه،چون ما شاگردهای استاد فقط دلمون به همین یه برنامه

خوشه که می تونیم صداشون رو بشنویم...

ای کاش توی برنامه ی سندس به جای اینکه مثل همه ی برنامه ها یه سوالی رو مطرح

کنند و از شنونده ها بخوان که نظرشون رو راجع به اون سوال بگن،شنونده ها می تونستند

سوالاتی که احیاناً درحین برنامه در ضمن صحبت های استاد براشون پیش میاد،بپرسند

من واقعا در مابین صحبت های استاد برام سوالاتی پیش میاد که دلم می خواد اونهاروبپرسم و

وجوابشون رو بگیرم ولی حیف که نمی شه...

راستی من می خوام توی وبلاگ از پست بعد انشاءالله ختم قرآن داشته باشم...

هر عزیزی که مایل به شرکت در این ثواب دسته جمعی هست تو کامنتش به آبجی بگه؛

منتها این ختم قرآن با ختم های دیگه فرق می کنه...ما ختم ترجمه ای قرآن کریم راخواهیم داشت

البته در پست های آتی ختم متن عربی قرآن کریم و ختم های دیگه از جمله ختم صلوات هم برگزار

خواهیم کرد،ولی در اولین بار،ختم ترجمه ی قرآن کریم را خواهیم داشت

تا بلکه بتونیم کمی بیشتربا مفاهیم این کتاب آسمانی آشنا شویم...انشاءالله...

دیگه سرتون رو درد نمیارم...

باز هم سالگرد درگذشت استاد مرحوم منچهر نوذری رو به همتون تسلیت می گم و به رسم همیشه با اینکه

از ایشون یاد کردیم ولی به مناسبت سالگردفوتشون:«رَحَمَ الله مَن قَرَأَ فاتِحَۀَ مَعَ الصَّلَوات»به یاد مرحوم«منوچهرنوذری»...روحشون شاد،انشاءالله...

اگر زنده بودیم و باز خدا خواست ...

                                              اگر خواستید بودنم را با بودنتان...

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکید...

باز هم میام و براتون می نویسم...انشاءالله

               یا علی

                                شب و روزتون قشنگ

خداحافظ همین حالا

 



ادامه مطلب
.........نوشته شده درپنجشنبه 15 آذر1386توسط دینا |